به دنبال یک فریم شاد

ثبت دقایق خوب و شاد زندگی من... در فریم های کوچک وبلاگ

به دنبال یک فریم شاد

ثبت دقایق خوب و شاد زندگی من... در فریم های کوچک وبلاگ

زیبای یافته شده 7

خواهرم با صدای بلند جیغ میکشه و میگه :" تو سرخ شدی , آریا, خدای بزرگ , باورم نمیشه!".در همون حال ما از لبه پیاده رو دور میشیم , جایی که من هنوز میتونم گاوین رو ببینم که به کنار ماشینش لم داده. چشمها مون در آینه ی عقب بهم می افته  و من از ته دل آه میکشم.

نمی تونم فکر کردن در باره ی این که به نظرمی رسید اون کاملا روی من تمرکز کرده رو, متوقف کنم, یه توجه دقیق و کامل. اونم مردی که من هرگز قبلا ندیده بودمش . هرگز قبلا قرار ملاقات اولیه ای نداشتم و چیزی در موردش حس نکرده بودم .   

به خواهرم  هنوز از هیجان قرمزم, که داشت ماشینش رو روشن میکرد ,گفتم : "اون.... مهیج بود "

"منم همین رو میگم . و اون ماشینی که داشت ...  خیلی گرونه . شبیه چیزی که از یه فیلم بیرون اومده "

به سمت چپ چرخیدم و همراه با پوزخندی سریع  بهش نگاه کردم . اون یه جاگوار بود . یکی از گرونترین برندهای اتومبیل های خارجی . وقتی این موضوع را براش توضیح میدم , جوری بهم نگاه میکنه که انگار دو تا سر دارم و سرشو  تکون میده .

"ماشین رو فراموش کن, اون پسره خوشگل بود ! و تو باید شماره ات رو بهش بدی عسلم. اون جوری داشت بهت نگاه میکرد که انگار تو آبی و اون از تشنگی در حال مرگه "

درحالی که بسرعت به طرف آپارتمان مون میریم ,با جیغ و داد بهش می پرم , اما اونم باهام همراه میشه . جیغ جیغ کنان میگم:

" تو وحشتناکی کِل. قسم میخورم که نمیدونم این حس شوخ طبعیت به کی رفته "

بهم پوزخند میزنه و دوباره اونطوری نگاهم میکنه . میدونه که من دارم چیزی که اون میخواد درباره اش صحبت کنه رو , عقب میندازم . درباره  مرد مرموزی که امروز دیدیم , و درباره  اینکه من در مورد دیدار مجدد اون , چه حسی دارم .

"اووه , بیخیال , تو نمیتونستی چشم ازش برداری . هیچوقت ندیده بودم به کسی اینطوری واکنش نشون بدی . فکر کنم دیگه باید از این حالت بگذری و همون آریای قبلی بشی . خودت اینطور فکر نمی کنی؟"

آهی میکشم و حس میکنم که از فکر دیدار دوباره اون پسر, هم ترسیدم و هم هیجان زده ام.

" من نمی دونم ,کِل. فقط چهار ماه گذشته و من واقعا هیچ نظری ندارم که چطور دوباره میتونم  همون آریای  سابق  بشم , من آماده نیستم ."

" میدونم , اما اگه سعی نکنی ممکنه دیگه هیچ وقت شانسی بدست نیاری و پشیمون بشی ."

چشمهای روشنش التماس میکنن که چیزی بهش بگم , ولی من لال شدم . هیچی ندارم که بگم , مطلقا هیچی . از چهار ماه قبل که توی بیمارستان بیدار شدم , نمی تونم به خودم اجازه بدم در مورد شروع رابطه جدیدی فکر کنم . نمی تونم دوباره صدمه ببینم . اجازه نمیدم این اتفاق بیوفته . ولی گاوین!!؟.......... اون شبیه بقیه مردها بهم نگاه نکرد و این منو گیج میکنه . آیا من آماده ام ؟

"نمیدونم . مثل این بود که اون من رو دید, منه واقعی رو . نه یه رقاص باله یا یه دختر پولدار یا یه نوجوون دلشکسته که دیگران وقتی بهم نگاه می کنن , می بینن . ولی تو اونو دیدی کِل . حتما دوست دختر یا حتی همسر داره ! با خدا که  نمی تونم رقابت کنم ! "