امروز با دخترک رفتیم بیرون...... صبح رفتم کلاس و بعدش رفتم سر قرار ... سوارش کردم و رفتیم پالادیوم ... ناهار خوردیم و صحبت کردیم ...
ظاهرا روز قبلش هم دوستاش برده بودنش درکه و براش جشن گرفته بودن ... خودش که می گفت امروز بیشتر از دیروز خوشحاله .... و فک نکنم دروغ بگه...
کادو بهش یه قاب عکس زیبا دادم که جای دوتا عکس داشت.....در قاب بزرگ عکس خودش رو گذاشتم ... و توی کوچیکه عکسی از خودم رو که اون توی فتوشاپ درست کرده بود....
توی صحبت هاش مطلبی گفت که ... حسابی فکرمو مشغول کرده ....خلاصه اش این میشه که بهم پیشنهاد سرمایه گذاری داد برای راه اندازی یک مغازه لباس فروشی ...
بیشترین نگرانیم از اینه که .......این یه توطءه برنامه ریزی شده باشه !!... البته خیلی خیلی بعیده .....اما اینقدر ادما غیر قابل اعتماد شدن که ..... من به هر چیز خبیثانه ای میتونم فکر کنم.....
البته حالا که خبری نیست ... ولی اگر قضیه جدی شد......حتما خیلی رسمی باهاش رفتار میکنم ... و هر احتیاطی میکنم...
تقریبا ۶ برگشتم خونه ... روی هم رفته روز خوبی بود..... گرچه کلی خرج رو دستم گذاشت!