به دنبال یک فریم شاد

ثبت دقایق خوب و شاد زندگی من... در فریم های کوچک وبلاگ

به دنبال یک فریم شاد

ثبت دقایق خوب و شاد زندگی من... در فریم های کوچک وبلاگ

زیبای یافته شده 5

وقتی دوباره به صورتش نگاه می کنم , سرش رو جوری به یه طرف کج کرده که انگار داره ازم می پرسه : منو بررسی کردی, تموم شد؟ شناسنامه بدم خدمتتون!؟ . و من نمی تونم جلوی پیچ  خوردن شکمم رو بگیرم . اون .... زیباست . اما بالاخره ظاهرا به نظر میرسه که عقلم میخواد سرجاش برگرده چون بلافاصله از خودم می پرسم که من دارم چه غلطی میکنم!؟ مثل کسایی شدم که انگار قبلا هرگز یه پسر خوشگل ندیدن !

حس میکنم چشمام به نحوی به طرفش کشیده میشه . تماشاش میکنم که داره یه آچار رو از زیر کاپوت ماشینش بیرون میکشه . سریع کاپوت را بالا میبره و بعد با یه ضربه ی پرصدا اونو می بنده . درحالی که میچرخه ,جوریکه خودش رو حرکت میده شبیه آدمهای خود ساخته اس. این بهم میفهمونه که اون مثل اغلب پسرهایی که ظاهری شبیه اون دارن , مغرور یا خودخواه نیست ولی حس خودشناسی و قدرتی در روشی که حرکت میکنه , داره .

چشم ازش بر میدارم و اون یه قدم جلو میاد . لبخندی که بهم میزنه , زانوهامو شل میکنه . ای خدا , چه اتفاقی داره برام می افته؟ ! آریا , آروم باش , اون فقط یه مرده .

می پرسه :" ازش خوشت میاد؟" , صدای خش دارش همراه با یه لهجه جذاب جنوبیه که انتظارش رو نداشتم . صداش درونم , دورن فضای بینمون , و درون پوست سوزانم , نفوذ میکنه . دهنم رو باز میکنم تا حرف بزنم , اما در نهایت فقط نفسی میکشم و تلاش میکنم افکارم رو جمع و جور کنم . من رو به آرومی نگاه میکنه , چشمهاش تنها روی صورتم می چرخه . سعی میکنم خودم رو متقاعد کنم که برم توی ماشین و ازش دور بشم . ولی واقعا نمی تونم به چیزی فکر کنم که برای فرار بهم انگیزه بده .

خیلی خب , ببین! اون فقط یه مرده که به طرز گناه آلودی زیباست و چشمهایی داره که منو جذب میکنه ,  شبیه جذب شدن  شب پره به شعله ...

" اوه .... اووووم , بله . این مال خودتونه؟"

سرش رو تکونی میده و یه قدم جلوتر میاد , و وقتی دستم رو با مهربانی در دستش می گیره , مثل یه بچه وحشتزده میشم . این لمس ساده شبیه یه جرقه بین بدن هامونه , و پوستم رو می سوزونه .

میگه :" بله , دختر خودمه!" , هنوز نیمچه لبخندی , پستی و بلندی های صورتش رو روشن میکنه  و می تونم ببینم که حداقل یه روزه که ریشش رو نزده و ته ریش داره . انگشتام برای اینکه برن بالا و اون ته ریش رو لمس کنند, به خارش می افته . جوری که زبری و زمختی ای که میدونم روی فکش هست رو, حس میکنم . ناخودآگاه لبم رو گاز میگیرم چون اون با چشمهاش منو تحسین میکنه . خدایا , چشماش خیلی عمیق و پر از شیطنته .

"اون دختره!؟" . با دست پاچگی سرمو به یه طرف کج میکنم .

چشمهاش یه ذره باریک میشه  ومن رو دست می اندازه :" آره , تعجب کردی؟ برات عجیبه ؟" 

با خجالت لبخندی میزنم و زیر نگاه خیره اش   , حس میکنم قلبم از شدت هیجان داره میاد تو دهنم!

میگم :" بزار حدس بزنم , شما براش اسم هم گذاشتی, نه ؟"

"آره , جاسمین , اسم دختری که سالها قبل قلبم رو شکست و من واقعا امیدوارم که تاریخ دیگه تکرار نشه" , به ماشین اشاره میکنه و میگه :" نمی تونم تصور کنم که این دختر , با یه دانشجوی بورسیه فرانسوی فرار کنه , تو چی میگی؟"

حرفش باعث میشه خنده ام بگیره , اون یه اسم برای ماشینش داره , ولی دونستن اینکه اون هم دلشکستگی رو تجربه کرده , غمگینم میکنه . من کاملا می تونم درکش کنم . دلشکستگی چیزیه که من دقیقا میشناسمش ولی آیا همه قلبشون مثل هم شکسته میشه؟

"امیدوارم که اینکار رو نکنه !"

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد