سعی نمی کنم دستم رو از دستش بیرون بکشم . این لمس پوستی برای من بیش از حد مهیجه و می خوامش . کنارم , خواهرم کِل , بازوم رو فشار میده و در حالیکه به دستهای متصل ما نگاه می کنه , آگاهانه لبخند میزنه . اوووه , خدای بزرگ, چی تو ذهنش میگذره؟
بهم نزدیکتر میشه و توی گوشم زمزمه می کنه :" میخوای برای امشب دعوتش کنم؟"
چشمهام رو ریز میکنم و بهش خیره میشم و با وجود اینکه دلم میخواد که دوباره ببینمش , سرم روبه علامت منفی , به شدت تکون میدم ,
خواهرم اصرار داشت که برای جشن فارالتحصیلیم یه مهمونی بگیریم و اون مهمونی امشبه . (البته بعد میفهمیم که بعدظهره!مترجم)
کِل میاد جلوی من و احتمالا وقتی داره یه نگاه بهش میندازه , من رو از دید اون پسر, می پوشونه . خواهرم که خم میشه و دم گوشش پچ پچ میکنه رو تماشا میکنم و بطور مبهمی تو این فکرم که بوش شبیه چی میتونه باشه!
" حتما , میام , ممنونم ازتون "
عمدا به چشمهاش نگاه می کنم , و متعجبم که از دعوت دوستانه سریع خواهرم چه فکری میکنه. چشمهاش با تلالویی که من حدس میزنم از روی شیطنته , برق میزنن و در حالیکه داره با خواهرم صحبت میکنه , از روی من کنار نمیرن .
قلبم برای اولین بار در زندگیم با آخرین سرعت داره میزنه و علتش این مَرده . مجبورم خودم رو وادار کنم که روی چیزی غیر از زیباییش یاسرعت ضربان قلب در سینه ام , تمرکز کنم . این فقط یه مَرده . و من قاطعانه خودم رو ازش محافظت میکنم .
همونطور که اون یه قدم بهم نزدیکتر میشه , نصفه نیمه زمزمه میکنم :
" شما مجبور نیستین که بیاین , کِل فقط زیادی خوب و مودبه"
قسم می خورم که گرمی نگاهش میتونه بازم منو بسوزونه . کمی سرش رو تکون میده و بهم لبخندی میزنه که قلبم رو ذوب میکنه. در شگفتم که آیا اون ممکنه بخواد دوباره منو ببینه ؟ آیا من اینو میخوام ؟
" من واقعا دوست دارم تو رو دوباره ببینم . تو زیبا و مرموزی و منو جذب می کنی".
زیبا و مرموز!!!؟ خداجون! چه اتفاقی برام افتاده!؟
خاموش , خودم رو میبینم که سر تکون میدم و قبل از اینکه چیز دیگه ای بگم, به کالبدم بر میگردم . افکارم گیج کننده ان و تمام چیزی که میتونم در موردش فکر کنم اینه که چطور لبهاش اینقدر نرم به نظر میرسه و چطور اون چشم ها من رو مسحور میکنه .
ناگهان اون دوباره دستم رو میگیره و بلافاصله ضربان قلبم بالا میره و موهای پشت گردنم سیخ میشه . لمسش درونم را به تلاطم میندازه و وقتی صمیمیت رو در چشمهاش می بینم , با صدای بلند , نفس نفس میزنم .
" حداقل میتونم بدونم اسمت چیه؟"
لهجه کشدار این مرد باعث میشه که قلبم دوباره با آخرین توانش به تپش بیوفته . چشمهاش به مدت دو ثانیه موشکافانه منو واکاوی میکنه . درحالی که چشمهاش مشتاقانه روی صورتم می چرخه ,می مونم که اون داره به چی فکرمیکنه . یه رشته از موهام روی صورتم می افته و اون ماهرانه اونها را بلند میکنه و پشت گوشم برمیگردونه . وقتی انگشتاش از پشت گوشم به سمت چونه ام پایین میاد , همه صورتم سرخ میشه, انگار درست در زیر قسمت لمس شده , آتش جرقه میزنه .
اونقدری بلند که گوشش قادر به شنیدن باشه زمزمه میکنم :" آریا" , اسمم روی لبهام فقط یه نجواست. با رضایت سرش رو تکون میده . همانطوریکه انگشتاش روی چونه ام کشیده میشه , چشمهاش با چیزی که آرزو میکنم اسمی براش داشتم , گرم میشه و من در تمام مدت چشم ازش برنمیدارم .
اون هم اسمش رو بهم میگه و زمزمه میکنه :" گاوین" , ازهیجان شنیدن صداش بی اختیار لبم رو میگزم و حس میکنم که میخوام سرم رو به دستش که صورتم رو لمس میکنه , تکیه بدم . اسمه هم خیلی خوب بهش میاد , گاوین .
"پس امشب می بینمت ,گاوین" . نفس عمیقی میکشم و احساس سبکی میکنم , چون بهم لبخند میزنه و یه بار دیگه دستم روتوی دستش میگیره و اجازه نمیده رهابشه تا زمانی که فاصله ,انگشتهامون رو از هم دور میکنه .