دستهاش رو میکشم و فشار میدم تا بایسته , بازوم رو دورش حلقه میکنم و در حالی که برای یه جشن نقشه می کشیم از پله ها بالا میریم.
به محض اینکه به سمت آپارتمان میچرخیم , لوکاس , نامزد خواهرم از سه روز قبل رو می بینیم که به جلوی درمون تکیه داده. با موهای بلوند پریشون و لبهای نافذ و چشمهای سبز زمردی و یه لبخند یه وری , آرزوی هر دختریه و من می تونم ببینم که چطور خواهرم از با اون بودن خوشحاله .
" سلام عزیزم " کِل اینو میگه و بلافاصله توی بغلش می پره و لوکاس پیشونیش رو می بوسه .
ازش می پرسه: " کِلیدت پیشت نیست؟" و همینطور که لبخند میزنه , با چشمهای دقیقش بهش نگاه میکنه .
" هست , فقط فکر کردم منتظرتون بمونم . خب,کارها چطور پیش رفت آریا؟"
لوکاس یه دستش رو دور شونه خواهرم حلقه میکنه و اون رو به طرف خودش فشاره میده و بعد رهاش میکنه تا یکی از اون بغل های گنده دوست داشتنی و معروفش رو بهم بده , و با اینکار به راحتی منو از روی زمین بلند میکنه . نیشم باز میشه و بلند می خندم و قبل از اینکه اون ببینتشون , نم اشکهام روپاک میکنم.
در حالی که لوکاس کِلیدهام رو برای باز کردن قفل در, میگیره , کِل در مورد من میگه :" کارش عالی بود " . لحظه ای که به نیمکت میرسم , کیف رقصم رو پایین میزارم و تلپ توی صندلی دوستداشتنیم می افتم و کِل هم بهم ملحق میشه .
اگرچه کِل میگه " تو شگفت انگیز بودی " , ولی بدیهیه که هنوز بعد از این اجرا, شک و تردیدهایی دارم . میدونم که حق با اونه , ولی گاهی اوقات در مورد تردیدهام کاری ازم ساخته نیست . بعد از اون شب, نمی دونم که می تونم بازم عشق رو تجربه کنم و دوباره می تونم به توانایی هام باور داشته باشم یا نه .