جوابی بهم نمیده , فقط سرشو تکون میده و از اتومیبل پیاده میشه . بعد برمیگرده عقب و از میون پنجره نگاه محتاطانه منو میبینه .
" حلقه ای توی انگشتش ندیدم . و ... { شما زیبا و مرموزید} .... رو که یادت هست!؟"
انگشتام رو توی جیب دامنم فرو میکنم و سعی میکنم افکارم را شفاف کنم . حق با خواهرمه . اون این حرف رو زد. افکار و احساسات درونیم باعث شدن آشفته , سردرگم و مردد بشم .اگه من آماده ام , نمیدونم برای همیشه است؟"
" هر دو میدونیم که من حالا برای هر نوع رابطه واقعی آماده نیستم !"
کِلماتی که از دهنم بیرون میریزه , عدم امنیت درونیم رو نشون میده . چشمهام از احساسات پره اشک میشه و نگاهم رو از پنجره بر میگردونم . از ماشین خارج میشم و دور میزنم عقب که اون رو جلوی ماشین می بینم .امیدوارم که شاید اجازه بده برم , لطفا کِل ... فقط بذار برم . ولی همین طور که از پله ها میرم بالا , نگاه چشمهای قهوه ایش رو , روی خودم حس میکنم .دستهامو میگیره و منو میکشه پایین تا همون جایی که خودش هست , بشینم . با قاطعیتی جهنمی نگام میکنه و ازم میخواد که بهش گوش بدم و خدا میدونه که امروز این بار اولش نیست ! آهی میکشم و دستاش رو با دست هام فشار میدم تا بدونه دارم گوش میکنم .
" آریا , کاری که برایس با تو کرد , هرگز تقصیر تو نبود, و معنی اش هم این نیست که تو دیگه شایسته عاشق کسی شدن نیستی "
نــــــــه! با شنیدن اسمش صدا در گلوم می میره . نمی خوام در مورد اون فکر کنم. با شنیدن اسم مردی که هفته هاست اسمش رو نشنیدم, خاطراتی منو فرا میگیره که باعث میشه قفسه سینه ام درد بگیره .
اما , کِل اجازه نمیده برم . مچ دستهام رو میگیره و نگهم میداره و آستین گرمکن ورزشیم رو بالا میده تا کبودی های رو به زردشدن همراه با بریدگی هایی که به پوست رنگ پریده اون قسمت صدمه زدن , آشکار بشه . عرق شرم روی صورتم میشینه و یه لحظه چشمام رو می بندم و تلاش میکنم تا جلوی غم هایی رو که سعی دارن وارد افکارم بشن , بگیرم .
وقتی دردی که داشتم بیش از حد زیاد بود , وقتی باور داشتم که دقیقا به همون اندازه ای که اون می گفت بی عرضه ام , یه راهی پیدا کردم تا دردم رو از بین ببرم . اون زمان , پست ترین مرحله زندگیم بود . من نمی تونستم ارزش خودم رو تا زمانی که با اون بودم , ببینم .اما حالا می بینم .
"به من نگاه کن " کِل در حالی که اشک میریزه , یه سمت صورتش رو پاک میکنه . تو چشمهاش میبینم که چقدر زیاد برای من نگرانه . اون دقیقا میدونه که بر من چه گذشت و چقدر طور کشید تا دوباره همه چیز رو حس کنم.
" تو خوشگلی آریا. اون کاری که باهات کرد , تقصیرتو نبود وهرگز نباید اجازه بدی که ترس از دوباره صدمه دیدن , از رفتن به سمت چیزی که میخوای , منصرفت کنه , عزیزم . الان چهار ماه شده و این حقیقت که دوباره داری میرقصی بهم میگه که از صدمه و دردی که برایس ایجاد کرد , داری عبور میکنی . فقط در قلبت رو باز بذار , باشه؟ تو لایق شاد بودن هستی . من این شادی رو با لوکاس (Lucas ) پیدا کردم و میدونم که تو هم میتونی بدستش بیاری ."
به نشونه رضایت سری تکون میدم , چون نمی تونم صحبت کنم در حالی که قلبم با عشق به خواهر فوق العاده ام پرشده . کِل پیشونیم رو می بوسه و برای اینکه در این لحظات بهم قدرت بده , دستم رو فشار میده . یه نفس عمیق میکشم و تصمیم می گیرم به خودم یه شانس بدم . یه شانس برای شاد بودن . یه قرار که کسی رو نکشته , درسته!؟
" پس بزن بریم برای این مهمونی آماده بشیم , هووووم؟"